دیروز یک چتر سیاه خریدم..میخواهم پاییز امسال«تک نفره»های زیر بارانم را عزا بگیرم...با سیاهی چترم! امسال قرار است «جای خالی»تورا قشنگگگگگ حس کنم.شاید هم قرار است ذره ذره زیر چترم نابود شوم..اما برایم فرق نمیکند.تو که نباشی دیگر مهم نیست که زیر چتر نفله میشوم یا توی حمام... دیگر فرقی ندارد از سرما بمیرم یا باتیغ...تو که نباشی خیلی چیزها میشود سیاه و سفید!و تو همان قسمت سفید ذهنمی...اصلا میدانی!این سقف چتر روی سرم سنگینی میکند...حس میکنم توی سلول انفرادی گیر افتاده ام...اخر تو که بودی قدت از من بلند تر بود و چون همیشه چتر دست تو بود فاصله سرم با چتر زیاد بود... طوری که سنگینی اش خیلی رو مخم اسکی نمیرفت...اما حالا!!دلم میخواهد اصلا این چتر لعنتی را روی زمین پرت کنم و بی هیچ پناهی زیر باران قدم بزنم...آنطوری اشکهایم هم با بهانه ی باران پنهان می مانند..پ.ن:این متن کاملا خیالی بوده وهیچگونه ربطی به نویسندده ندارد... پ.ن۲:نسبت دادن هرکدام از صحنه های این پست به نویسنده ی بیچاره پیگرد قانونی دارد.(اگه عمتو دوس داری...)دابظظ.پ.ن:بهار خادمی::)))
برچسب:
نویسنده: آرین مرادیان